رقص نامبارک

: نمادی از الگوی رابطه هم وابسته و خود شیفته 

رقص کسی که هم وابسته است با یک فرد خود شیفته، رقصی ذاتا ناکارآمد و نامیمون است. این حرکات موزون، مستلزم دو طرفی است که به طور غریزی با هم تنظیم شده اند. در این میدان، نقش هرکسی تعریف شده است. ازیک سوی رابطه، هم وابسته، فردی خوشحال کننده و هماهنگ شونده است واز دیگر سو، خود شیفته که گیرنده و کنترل گر است، وارد میدان رقص با هم می شوند. هم وابسته که فردی دهنده و ایثار گر است و بقای خود در ارضای نیازها و تمایلات دیگران می بیند، نمی داند چگونه از نظر عاطفی از فرد خودشیفته ای که خودخواه، خود محور و کنترلی و صدمه زننده است، فاصله گرفته، در دام رابطه عاشقانه با او نیفتد. درمیانه رقص، فرد هم وابسته عادت دارد که مجذوب چنین شریکی شود زیرا احساس می کند با او کاملا هماهنگ است. این در حالی است که نقش او در این رقص روانی، انفعال، سکوت و اطاعت محض است.

به عنوان یک دنبال روی طبیعی در رابطه، فرد هم وابسته به طور مداوم منفعل بوده و خود را با طرف مقابل  منطبق می کند. هم وابسته به عنوان شریک رقص،  یک خود شیفته را بسیار جالب در می یابد و به طور دایم جذب فریبایی، سر زندگی، اعتماد به نفس  و شخصیت مسلط او می شود. وقتی خود شیفته و هم وابسته  برای رقص با هم، جفت شده بپا می خیزند، رقصی پر شور و هیجان را آغاز می کنند. اما دیری نمی پاید که بعد از چند ترانه، شور و شعف رقص به سمت داستان غم انگیز پیش می رود. در این زمان است احساس تعارض، غفلت، و در تله افتادن رخ می نماید. این در حالی است که حتی با وجود هرج و مرج و تعارض، هیچکدام از طرفین افسون شده در رقص، جرات پایان دادن این همراهی و همپایی را ندارند و علی رغم آشفتگی طبیعی در رابطه، به دلیل تضاد بین طرفین که خود به نوعی دلیل تناسب با یکدیگر در یک رابطه ناسالم هم هست، دو طرف خود را مجبور به ادامه می بینند.

وقتی هم وابسته و خود شیفته در یک رابطه به هم می رسند رقصشان به طور بی وقفه ای گسترش می یابد زیرا خودشیفته طرفی است که رهبری را به عهده دارد و هم وابسته دنباله رو است. این نقشها برای آنها آشنا است زیرا یک عمر به آن خو کرده اند. در این رقص رابطه، هم وابسته بی اختیار قدرت خود را واگذار می کند و از آنجایی که رشد و نمو خود شیفته در کنترل گری و قدرت نمایی است، رقص به صورت کامل و عالی و به شکل همکارانه ای ادامه می یابد و هیچکدام از طرفین پای دیگری را لگد نمی کند. به طور معمول یک فرد هم وابسته بیش از آنچه از طرفش بگیرد به او می بخشد. او که به قصد در یافت ذره ای عشق می بخشد و می بخشد، هرگز پاسخی دریافت نمی کند و این باعث می شود که بالاخره احساس کند که روی صحنه رقص گیر افتاده است و دچار سرخوردگی و تلخکانی می شود. نکته اینجا است که با وجود این همه رنج و ناسپاسی، او با انتظار دایم برای رقص بعدی و به صورت ناشیانه ای با امید این که شاید روزی شریک خود شیفته اش نیازهای او را درک کند، به رقص ادامه می دهد. چیزی که هرگز اتفاق نمی افتد چون اصولا در ذات فرد خود شیفته مفهوم عشق، معنا و جایگاهی ندارد.

در این مدل ارتباطی، هرچند فداکاری های  فرد هم وابسته، به قدر ناشناسی و سوء استفاده ختم می شود باز هم او مراقبت و ایثارگری را با عشق و وفاداری کاملا اشتباه می گیرد. هم وابسته، مشتاق دریافت عشق است ولی به دلیل انتخابی که در شریک رقص خود دارد، هرگز به این رویا دست نمی یابد. او با قلبی شکسته از عدم تحقق آرزوها، به طور خاموش و با کامی تلخ، غم و اندوه خود را بلعیده و در خود پنهان می کند.

هم وابسته ها به طور اجتناب ناپذیری در دوری باطل از دادن و از خود گذشتگی، گیر می افتند، بدون کوچکترین احتمال دریافت مشابه از سوی شریک عشقی. با وجود آنکه هم وابسته ها وانمود می کنند که از این رقص لذت می برند، به واقع درگیر احساس خشم، نارضایتی و ناراحتی هستند. از دیگر سو خود شیفته ها در این مدل رقصیدن،  بیشترین احساس راحتی را با کسانی دارند که با سبک خود خواهاهانه و خود محورانه آنها بالاترین سطح همراهی و هماهنگی را دارند. رقصنده خود شیفته، قادر است که هدایت رقص را تداوم ببخشد زیرا همیشه همراه و شریکی که فاقد ارزش شخصی، اعتماد به نفس و عزت نفس باشد را می یابد یعنی همان هم وابسته. با این هماهنگی و تناسب، او می تواند رقصنده مقابل و نیز رقص را به طور کامل کنترل کند و این چیزی است که او دایم در پی آن است.

باوجود این که وابسته ها تمایل به هماهنگی و تعادل دارند، به طور دایم خود را با انتخاب کسانی که به آنها جذب می شوند تخریب می کنند. در این سبک ارتباط، آنها در نهایت دچار احساس خشم و سرخوردگی می شوند. این افراد گاهی شانسی برای توقف رقص با خود شیفته پیدا می کنند و کنار صحنه منتظر آغاز رقص دیگری می مانند ولی حتی اگر فرد سالمی وارد گود شود، آنها همان رفتارهای بیمارگونه و ناکارآمد خود را با این فرد سالم هم ادامه می دهند. آنها به راحتی نمی توانند شریک رقص خود شیفته خود را رها کنند زیرا فقدان عزت نفس و احترام به خود آنها، باعث می شود که نتوانند بهتر از این که هستند رفتار کنند.

بدون عزت نفس یا احساس قدرت شخصی، فرد هم وابسته قادر به انتخاب فردی نیست که که عشق بدون قید و شرط می دهد، ویا دهنده و گیرنده متقابل است. انتخاب  یک خود شیفته  به عنوان طرف مقابل در رقص، به انگیزه ناخود آگاه یافتن فردی آشنا است، فردی که یاد آور ناتوانی اوست. شاید یاد آورر صدمات دوران کودکی باشد.  به طور ناراحت کننده ای فرد هم وابسته، فرزند والدینی است که بی وقفه رقص ناکارآمد هم وابسته و خود شیفته را با فرزندان خود داشته اند. ترس از تنها ماندن، وسواس به کنترل شدن، وسواس در درست شدن غلطها  و پذیرش آنها در نقش یک قربانی، به واقع بازگشت به الگوی رابطه آنها با والدینشان است. در این تکرار شوم او دوباره کسی است که بی وقفه عشق می دهد، وقف می کند و صبور است. این راه  ادامه ای است از اشتیاق فرد هم وابسته، که همواره به دنبال عشق، احترام و مراقبت می گردد.

تصمیم به پایان بخشی 

با وجود اینکه هم وابسته در رویای رقصیدن با فردی است که به او عشق بدون قید و شرط می دهد و در آرزوی شریکی است که او را تایید می کند، او سرنوشت ناکارآمد خود را تثبیت می کند. تا وقتی که او تصمیم جدی برای شفای زخمها و دردهای روانی خود نگیرد، مجبور به ادامه رقص با شریک خود شیفته و تحمل رنجها ودردهای ناشی از این همراهی است. این راه او را به سوی مقصدی می کشاند که به طور مداوم آزار ببینند و ریتم رقص ناکارآمدش ادامه یابد.

یک فرد هم وابسته می تواند با یک برنامه  درمانی صحیح، رویاهای خود را در مورد عشق تشخیص دهد و بفهمد که

رابطه متقابل و دوطرفه امکان دارد . از طریق روان درمانی و تغییر سبک زندگی، فرد هم وابسته می تواند عزت نفس

صدمه خورده اش را تعمیر کند. سفر شفا یابی و تغییر، برای او قدرت شخصی به همراه آورده وبتدریج  تمایل پیدا می کند که با کسی برقصد که  می خواهد و قادر است به طور با کفایتی رهبری را به شراکت بگذارد و ارتباط سالم برقرار کند. در این صورت او وارد رابطه ای می شود که طرف مقابل در حرکات و رفتارش او را نیز ترغیب می کند که با یک عشق دو طرفه، یک رقص متوازن و کارآمد با هم داشته باشند.