تحمیل حجاب به زنان، تشویق مردان به تجاوز

تحلیل روانشناختی تحمیل حجاب و تاثیر آن بر روند رشد شخصیت زنان و مردان
یکی از مهمترین موضوعها در روانشناسی رشد و تحول شخصیت، مسئله شکل گیری مرزهای جسمی و روانی در انسان است. این امر تایین کننده بخش مهمی از سلامت روان انسان و جامعه می باشد. یکی از این مسایل، سلامت در روابط جنسی افراد جامعه است که به طور مستقیم با مسئله مرزگذاری های جسمی و روانی ارتباط پیدا می کند. در این نوشتارکوتاه به تحلیل این موضوع از دید روانشناسی رشد و تحول پرداخته می شود.
تشکیل مرزهای جسمی و روانی
از دید روانشناسان رشد و تحول، سن هیجده ماهگی تا سه سالگی زمان تشکیل مرزهای شخصیتی و جسمی کودک است در این سن کودک که قبل از این، خود را بخشی جدایی ناپذیر ازمادر می دانست، درمی یابد که هویتی مستقل دارد و در پی اثبات هویت است که برای اولین بار “نه” گفتن و “مخالف” با دیگران را تجربه می کند. کودک انسان با “نه” گفتن و رد درخواست دیگران مرزهای جسمی و روانی خود را تایین می کند. همچنین دراین مرحله است که کودک مفهوم “نه” شنیدن و محدودیت را از سوی دیگران، درک می کند یعنی در می یابد که تنها اونیست که محدوده ها را تایین و اجرا می کند بلکه دیگران هم مرزهایی دارند که او ناچار است به آنها تن داده و آنها را رعایت کند. مرزگذاری سالم و دوسویه باعث می شود که شخص احساس ارزش نموده دیگران هم در کنار او احساس آرامش کنند. برای مثال وقتی کودکی اجازه نمی دهد شما لباس او را بپوشید و می خواهد خودش این کار را انجام دهد به شما می گوید مرزهایش کجاست و در مقابل وقتی شما به او می گویید اجازه ندارد از بشقاب خواهر کوچکش غذا بردارد، به او یاد می دهید که حرمت مرزهای دیگران را رعایت کند. انسانهایی که در بزرگسالی به راحتی به خود احترام می گذارند، اجازه تجاوز دیگران را به مرزهای شخصیتی و جسمی خود نمی دهند و نیز به دیگران حرمت گذاشته به حقوق و استقلال جسمی و روانی دیگران تجاوز نمی کنند، کسانی هستند که از این نظر رشد سالمی داشته اند.
در این دیدگاه، انسانهای مختل از نظر مرزها، کسانی هستند که بیش از اندازه مرز گذاری کرده، اجازه نمی دهند کسی به آنها نزدیک شود و دایم در موضع دفاعی از حریم خود قرار داشته و احساس تهدید و خطر می کنند. این افراد با مرزگذاری از طریق پوشش بیش از اندازه جسمی و یا ترس از صمیمیت که نوعی پوشش روانی است از دیگرانی که خطرناک فرض می شوند فاصله می گیرند. این بی اعتمادی به دیگران، به جای محترم شمردن مرزهای جسمی و شخصیتی خود به عنوان یک حق، فرد را به سوی احساس گناه و موضع دفاعی سوق داده او را وادار می کند که با محصور خود کردن، از مرزهایش حفاظت کند.
انسانهای متجاوز اما، کسانی هستند که از دوران خردسالی نیاموخته اند که مرزهای دیگران حرمت دارد و به آنها حق داده شده است که بدون اجازه وارد مرزهای جسمی و روانی دیگران شوند. همچنین به آنها آموخته شده که تنها موانع سخت و نفوذ ناپذیر است که آنها را متوقف می کند در غیر این صورت آنها حق عبور از هر مرزی را دارند. در این صورت این افراد به خود حق می دهند به حریم جسمی و روانی دیگران چنگ انداخته و با احساس آزادی به دیگران صدمه بزنند. لازم به توضیح است که این فرایند می تواند تمام عمر ادامه یابد یعنی جامعه، فرهنگ و قانون می تواند به بخشی ازافراد جامعه این حق را بدهد که حریم بخش دیگر را شکسته و به خود اجازه عبور از هر مرزی را بدهند.
تحمیل حجاب و مرزها
حال تصویر جامعه ای که حجاب در آن تحمیلی و اجباری است چنین است .در این جامعه از سنین خردسالی به پسربچه ها اجازه داده می شود که به حریم خواهرهای خود دست درازی کند وبا توجیه این او پسر است و پرخاشگر، خوی مرزشکنی را به او می آموزانند. دختران از سوی دیگر اما در این جامعه، آموزش می بینند که یا این حرمت شکنی را بپذیرند و یا با فرار و محدود کردن خود از آن پرهیز کنند اگر نه برای بزه دیدن، خود مقصرند. دراین جامعه همچنین از سن نه سالگی به دختران القا می شود که اگر می خواهد به او دست درازی نشود باید خودت را سخت بپوشاند در غیر این صورت گناه حرمت شکنی و دست درازی مردان به عهده خود اوست. از طرف دیگردر چنین جامعه و فرهنگی هیچ مقطع سنی به پسران آموزش داده نمی شود که حق دست درازی به حریم دختران را ندارند و به آنها یاد داده نمی شود که مرزهای شخصیتی و جسمی دختران را محترم شمرده خوی تجاوزگری که در هر انسانی به طور طبیعی وجود دارد را درخود کنترل کنند. در این نوع فرهنگ سازی، مردان این پیام پنهانی را دریافت می کنند که حق تجاوز دارند و وزنان این گونه در می یابند که باید با محدود کردن ، محصور شدن و مرز گذاری بیش از اندازه خود را از این تجاوز و حریم شکنی مصون بدارند.
حجاب و کشورهای آزاد
تجربه نزدیک به یک دهه زندگی در خارج از کشور، سفرهای زیاد به کشورهای گوناگون و آشنایی وزندگی با فرهنگهای متفاوت این سوال را در برمی انگیزد که چرا هرگز مردی در این کشورها به خاطر دیدن موی سر زنی و یا بخشی از بدن او تحریک به تجاوز نمی شود. و این که آیا این فقط زنان ایرانی یا معتقد به عقاید خاصی هستند که مو و بدنشان محرک تجاوز است؟ پس چرا این زنان وقتی مهاجرت می کنند و به کشورهای آزاد می روند از حمله مصون می شوند؟ و این که چرا با این همه فشاری که به زنان وارد می شود آمار تجاوز و جرایم جنسی در کشورهای محدود کننده زنان با حجاب، پایین تر از کشورهایی که زنان ازآزادی پوشش بخوردارند، نیست؟
شاید جواب آن این باشد که این تحمیل های بی پایه و بی اساس در واقع به جای مصون نگهداشتن زنان، مردان را تشویق می کند که اگر مویی یا بدنی را دیدند حق خود بدانند که به آن تجاوز کنند چرا که نه تنها ازدوران کودکی و نوجوانی و بلکه در هیچ مقطع سنی نیاموخته اند که به عنوان پسر یا مرد موظفند که مرزهای زنان را پذیرفته، حرمت گذارند.
نهایت این که:
تحمیل سی و چهار سال فشار برای محدود کردن دختران از کودکی و نسبت دادن سر نخ جرایم جنسی به آنها، نه تنها هیچ تاثیری در کاهش آمار این نوع جرایم و بزه در جامعه ایران نداشته است بلکه این گونه نگاه به انسانها و باز گذاشتن دست یک جنس در ورود و دریدن حریم دیگران باعث افزایش انواع دیگر بزه و آسیب های اجتماعی شده است. آمار بالای بزهکاری و جرایم دیگر از جمله جرایم رانندگی، دزدی، زورگویی، جرایم مالی و دیگر گونه ها، ناشی از به رسمیت نشناحتن مرزها و عدم حرمت گذاری به دیگران است. ثمره نزدیک به سه و نیم دهه تحمیل حجاب به زنان و عدم آموزش رعایت حریم و مرزهای شخصی دیگران و باز گذاشتن دست مردان در حرمت شکنی، نه تنها زنان بلکه همه افراد جامعه را آسیب پذیر نموده است. این گونه نگاه تبعیض آمیز جنسیتی، این پیغام را به مردان می دهد که حق دارند به هرخانه ای که فقل و زنجیر نیست یورش برده آن را به تاراج ببرند و نیز به زنان این پیام را می دهد که مردان موجوداتی متجاوز و غارتگرند و برای حفظ خود یا باید پنهان شوند یا به خود فقل و زنجیر ببندند و یا فرار کنند. نتیجه این فضا و جو اجتماعی، اشاعه فساد، نا امنی، ترس و تحقیر است.