تجاوز عاطفی

تجاوز عاطفی به معنی در هم شکستن مرزهای عاطفی است. کودکانی که با تجاوز عاطفی حدودشان مورد حمله قرار می­گیرد قادر به ایجاد مرز برای عواطف خود نخواهد بود و فردیت خود را از دست می­دهند.
مرزهای عاطفی به واقع در ایام نخستین زندگی شکل می­گیرد و بسیار با طبیعت و نوع دلبستگی کودک با مادر ربط دارد. مرزهای عاطفی به عنوان نوعی سپر از ما محافظت می­کنند و به ما کمک می­کنند که تعیین کنیم چه عاطفه­ای و چه احساسی مربوط به ما است. این مرزها به ما کمک می­کنند که احساسی که مربوط به ما نیست ازخود دور کنیم. فردی که مرزهای عاطفی سالمی دارد به طور صادقانه می­تواند احساس خود را درباره هر موقعیت، شخص، مکان، یا چیزهای پیرامون خود مشخص کند. همچنین فردی که مرزهای عاطفی سالمی دارد برای ابراز احساسات خود احساس مسئولیت دارد و متوجه تأثیر رفتار خود بر احساس دیگران است. او می­فهمد که باید مرزها و حدود عاطفی دیگران را رعایت کند. وقتی والدین در مقابل تأثیر احساس و رفتار خود براحساس فرزندان، مسئولیت قبول نمی­کنند و به آن توجه ندارند و به طور کنترل نشده­ای خشم خود را بر فرزندان خود می­افکنند، فرزندانی تربیت می­کنند که برای رفتار خود و تأثیر رفتار خود بر دیگران مسئولیت قبول نمی­کنند و مرزهای احساسی دیگران را تهدید می­کنند یعنی فرزندانی که به مرزهای احساسی و عاطفی­شان تجاوز شده مرزهای عاطفی دیگران را تخریب می­کنند. این فرزندان دائم با احساس خشم و شرم زندگی می­کنند چرا که به دلیل اینکه باعث خشم والدین خود شده­اند، آماج خشم والدین احساس بوده اند و گناه به آنها القا شده خشمگین هستند. مرزهای سالم زمانی شکل می­گیرد که والدین به فرزندان خود بگویند که خشم آنها ربطی به رفتار فرزند ندارد و مربوط به خود والدین است در این صورت فرزند، خود را مسئول احساس دیگران نمی­داند منظور اینکه بار مسئولیت خشم والدین که ربطی به فرزند نداشته را به دوش نمی­کشند. کودکان به چهار طریق مورد تجاوز عاطفی قرار می گیرند.
رازگویی با کودکان:
گاهی اوقات والدین بدون در نظر گرفتن سن، مرحله رشدی و نسبتی که با فرزندان خود دارند رازها و دردهای خود را با کودکان درمیان می گذارند. آنها توجه ندارند که اسراری که با کودک در میان گذاشته می­شود به تدریج مشکل خود کودک ­شده، دردهایی را به کودک منتقل می­کند که به طور واقعی آنها را تجربه نکرده وقادر به حل آنها نیست. همچنین کودک نمی­تواند تشخیص دهد که دردی که حس می­کند متعلق به خود او نیست و نمی­داند اصولاً این دردها متعلق به کیست و این بزرگترین نشانه صدمه خوردن مرزهای عاطفی کودک است. در بزرگسالی نیز این افراد به راحتی تحت تأثیر دردها و وضعیت عاطغی روانی دیگران قرار می­گیرند و اصطلاحاً می­گوییم سوء استفاده عاطفی می­شوند. احساساتشان این افراد به راحتی دستکاری شده و از طرف افراد سوءاستفاده کننده- کنترل کننده، خودشیفته و افراد دارای اختلال شخصیت، به بازی گرفته می شوند.
واژگونی نقش:
واژگونی نقش زمانی رخ می دهد که کودکان نقش والد را برای پدر و مادرشان بازی می کنند. در این صورت نقش والدین و فرزندان برعکس شده است. همچنین وقتی والدین پرتوقع هستند و فرزندان را مسئول همه مشکل خود می­دانند نیز حدود عاطفی کودک تخریب می شود در این خانواده ها کودکان مسئول ناراحتی مادر، مسئول نوشیدن پدر، مسول بیمار شدن اعضای خانواده قلمداد می شوند. در چنین شرایطی فرزند دائم باید احساسات و هیجانات خود را سرکوب کند وحواسش باشد که از احساس والدین خود مراقبت کند مثلاً او دایم باید مراقب باشد که مادر عصبانی، افسرده و یا بیمار نشود لذا نقش مراقبتی از مادر به فرزند منتقل می­شود. در این خانواده­ها تحمل برای شنیدن نیازها، دردها و احساسات کودک وجود ندارد چون نیازها و احساسات والدین محور قرار دارد و فرزندان برای حفظ بقای خود باید نیازهای خود را نادیده بگیرند و یا نیازهای خود را با خاموشی یا بی حسی سرکوب کنند و یا از ابراز آن خودداری کنند.
شرم و احساس تحقیر
احساس شرم نیز با ایجاد محرومیت عاطفی در کودک مرزهای عاطفی او را صدمه می­زند وباعث می شود که دلبستگی سالم که زمینه رشد روانی عاطفی کودک است از بین برود. افرادی که در کودکی شرمگین شده­اند در بزرگسالی دائم خود و دیگران را سرزنش می­کنند. برخی از این فرزندان در بزرگسالی به دور خود دیواری رسم می­کنند تا از صدمات دیگران در امان بمانند بنابراین از نظر عاطفی غیرقابل دسترس خواهند بود. دیگر تاثیری که این تخریب مرزها ایجاد می­کند این است که این بچه­ها در بزرگسالی دائم دنبال این هستند که دنیا و افراد را به دو دسته خوب و بد تقسیم کنند افراد یا خوب هستند یا بد و دائم در جدال این دو مفهوم به سر می­برند و تصور می­کنند هر آنچه خوب نیست شایسته تحقیر و سرزنش است. عدم اعتماد به دیگران داشتن دید قضاوتی و احساس شرم دائم از دیگر عوارض تخریب مرزهای عاطفی به واسطه شرم و تحقیر است.
در هم تنیدگی
از دیگر انواع برخوردهایی که مرزهای عاطفی کودکان را تخریب می­کند درهم تنیدگی است. خانواده­هایی که بیش از اندازه به هم چسبیده­اند و عواطفشان قر و قاطی بوده واز هم تفکیک نمی­شوند از جمله این آسیب را به فرزندان خود وارد می­کنند. این درهم بافتگی پیش از اندازه مانع احساس جدایی سالم کودک که به رشد او کمک می­کند می­شود و باعث می­شود کودک از نظر عاطفی خود را هیچگاه مستقل حس نکند و در بزرگسالی هم دائم وابستگی خود را همچنان حفظ می­کند. این افراد در بزرگسالی مانند طفلی هستند که هنوز بند ناف روانی­شان قطع نشده و تحت تأثیر مسائل عاطفی شدید خانواده هستند و توسط والدین خود دستکاری عاطفی می­شوند. افرادی که به این شکل عواطفشان تخریب شده است مانند اسفنجی هستند که همه هیجانات و آسیب­های عاطفی را جذب می­کنند و قادر نیستند تشخیص دهند که این عواطف متعلق به آنها نیست.احساسات و عواطف این افراد توسط دیگران تعیین می­شود. این افراد برای تعریف عواطف خود به دنبال منبع بیرون از خود می­گردند مثلاً اگر از آنها بپرسی چه احساسی داری می­گویند نمی­دانم و به دنبال این هستند که دلیلی برای عواطف خود در بیرون پیدا کنند یعنی احساسشان متعلق به خودشان و مستقل نیست.
در نهایت این که:
برای ایجاد مرزهای سالم در کودکان باید مراقب بود که از راز گویی با آنها پرهیز کرد، مواظب بود در خانواده این نیازهای مرحله رشدی کودک است که محور قرار دارد و نه نیازهای والدین ویا نیازهای کاذب کودک، از ایجاد احساس شرم و گناه در کودک جدا خودداری نمود ونیز زمینه های استقلال و جدایی سالم عاطفی کودک را در سنم مقتضی فراهم نمود. همچنین در صورتی فردی که علایم تجاوز عاطفی را در بزگسالی در خود احساس می کند حتما باکمک یک درمانگر متخصص و با صلاحیت به ترمیم صدمات پرداخته و مرهای سالم عاطفی برای خود ترسیم کنند.